دروغ شیرین ، حقیقت تلخ *

نمی توانم وانمود کنم چیزهایی که نیست، هست

و نمی توانم انکار کنم چیزهایی که هست، نیست.

محسن چاووشی - من خود آن سیزدهم

برای حمایت از محسن چاووشی و موسیقی ایرانی لطفا آلبوم را از مراکز فرهنگی خریداری کنید.


محسن چاووشی - من خود آن سیزدهم

منتظر

سنگ کورش و داريوش و بزن به سينه
بگو عرب نيستيم بذار بمونه کينه
بگو هفت هزار ساله تمدن ما اينه
ولي چند قرن ِ فرهنگ بدون صيغه
به زوره ِ تيغه
مهمون ِ زندون ِ دين ِ
از هر طرف وطنمون ميدون مينه
يه قدم از غرب
يه قدم از شرق
يه قدم عرب
حالا من و تو ميمونيم سه قدم عقب

وطن يعني...

باز قلم به دست دنبال حس نابم
پس تو هم بيا تو حال قصه با من
و باز قلم کز کنه گرمي بدنو
حال قراره بنويسه معني وطنو
وطن يعني نون به نرخ پونصدي خوردن
يعني لبخندي تلخ روي صورتي پر غم
وطن يعني از هم وطنت تو سري خوردن
تورو به جرم نذاشتن روسري بردن
وطن يعني غرش خون يه حيون بي سر
يعني سکه ي طلا يه میليون سيصد
وطن يعني اينکه پول از راه پر غم درآري
ديگه حتي پول يه بال مرغ هم نداري
وطن يعني تنها جيبته واست رايگان
مجبوري زندگي کني با هر سايبان
وطن يعني زجر بکش تا آخر پاي جان
مثل قوم آواره ي آذربايجان
وطن يعني اشک ناموس رو کاغذ سفيدت
يعني چشم داشتن به خواهر رفيقت
وطن يعني مرگ بهتر از تحمل يک درد
يعني کودک آذاري توسط يه مرد
این احساس فرداس که فرياد درداست
و اين کم کاست در ماست که از ماست که بر ماست
و اين درخواست برجاست که سرباز تنهاست
تو اين چشمان سرباز به مردان و زن هاست

من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحت وا نميرم
درد دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحت وا نميرم
در دلم درددل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم

وطن يعني بشين يه گوشه به اميد ويراني
يعني احترام گذاشتن به توليد ايراني
يعني خودروي ملي تو هر جايگاه منهدم
همچون شعار شرکتي چون سايپا مطمئن
وطن يعني خنده بازارو به اسرار ببيني
اگه حوصلتو سر برد به اجبار بشيني
پاي ماهواره و هواي که هميشه ابريست
گوش بدي به حرف هاي چرت حميد شب خيز
وطن يعني خيانت و حس گوري تازه
وطن يعني خود فروشي مثل نوري زاده
که دست به مصاحبه ي گرم با مشتي جاني ميزد
و از شخص عبدالمالک ريگي پشتيباني ميکرد
از اين افراد زيادن که تو ناپاکي ميپرن
و با باطني شيطاني دم از آزادي ميزنن
بگذريم طفلي قلم عرق کرده خيسه
و محکوم به اينه از وطن بنويسه
وطن يعني درگيري بين تومان و دلار
يعني تلفیقی از بوي جوراب و گلاب
وطن يعني رنگ سياه تو ترسیم ستاره
يعني خفه خوني که در سيم سه تاره
وطن يعني جاي جمله ي بابا نان داد
بشنويم بابا از گشنگي آرام جان داد
او آرام جان داد و عامل درس شد
و شايد روزي بشنوي که حامد فرد مرد

من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحتي وا نميرم
درد دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحتي وا نميرم
در دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم

دانلود آهنگ

سرباز خدا

شرمندم اگه بدم
هرکس بود نده صنم
بذار بگن غریبه ام
نذار کمرم شه خمیده تر
آبروتو دست بگیر
اعتبارو پس بگیر
حق میدم بهت خسته ای
راه تو که بسته نیست
عزیزم خسته ام
چون دست و پامو بستن
نبینم کفری باشی یه وقت از من
شرمندم...
اگه مثل زهر تلخم

اگه مثل برگ زردم
اگه پاییزمو توی فصل مرگم
نه، دیگه نشینی پام
ته، رسید مسیر ماه
هی! دو تا اسیر باد
هی! نتا همیشه فالش
شق شق صدای چک
تق تق صدای در
دو صدا که دیگه در نمیاد
و بحث من و تو سر نمیاد

تساوی

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم

مات بر جا ماند.

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش  زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

                               « یک با یک برابر نیست... »

 

خسرو گلسرخی

از نو شروع کن

توضیح: از نو شروع کن نام وبلاگ یکی از دوستان هست و به نظرم عنوان مناسبی برای این متن بود.

آقا سيد از پله هاي منبر پايين مي آيد، باني مجلس خود را به ايشان مي رساند و دست مي كند جيب كتش. آقا سيد! ناقابل است. سيد پاكت را بدون اينكه حساب كتاب كند، مي گذارد پر قبايش. حاج مرشد، آقا سيد را تا دم در منزل همراهي مي كند. زير تير چراغ برق خيابان لاله زار آقا سيد چشمش به زني روسپي مي افتد، به حاج مرشد مي گويد: آن خانم را صدا كن بيايد اينجا. حاج مرشد،با اكراه به سمت زن مي رود. زن كه انگار تازه حواسش جمع آنها شده، كمي خودش را جمع وجور مي كند. به قيافه شان كه نمي خورد مشتري باشند! حاج مرشد، كماكان زيرلب استغفرالله مي گويد. خانم! برويد آنجا! پيش آن آقا. باهاتون كاري دارند.
زن، با ترديد راه مي افتد. دخترم! اين وقت شب، ايستاده ايد كنار خيابان كه چه بشود؟ حاج آقا! به خدا مجبورم، احتياج دارم... آقا سيد پاكت را بيرون مي آورد و سمت زن مي گيرد؛ اين، مال صاحب اصلي محفل است! من هم نشمرده ام، مال امام حسين(ع) است تا وقتي كه تمام نشده، كنار خيابان نايست!
انگار باران چشم هاي زن، تمامي ندارد. چند سال بعد سيد، دست به سينه از رواق حرق سيدالشهداء(ع) خارج مي شود.همين جور زير لب سلام مي دهد و دور مي شود. به صحن كه مي رسد، مردي نزديك مي آيد و عرض ادبي كرده و مي گويد: زن بنده مي خواهد سلامي عرض كند. زن نزديك مي آيد و مي گويد: آقا سيد! من را نشناختيد؟ يادتان مي آيد كه يك بار، براي هميشه دكان مرا تعطيل كرديد؟! همان پاكت ... آقا سيد! من ديگر خوب شده ام! اين بار، نوبت باران چشمان سيد است.

نكته: (شعار نمیدم نصیحت نمیکنم با خودمم)

سيد «مهدي قوام» از روحانيون اخلاق دهه 40 تهران است. بي توجه گذشتن از كنار برخي خطاكاران، نه هنر است و نه دين گفته، گاهي برخي لغزشكاران به تلنگري از سوي ما نياز دارند. مي توان با اعمال و رفتارمان، نه گفتار، برخي از اين خطاكاران را به راه راست هدايت كرد؛ گاهي توجه و دلسوزي براي خطاكاراني كه در نزديك ما هستند وظيفه اي ديني است كه بايد انجام گيرد.

این نیز بگذرد... *

بهترین ها و بدترین ها میگذرند
زودتر از آنچه که فکرش را کنی
و از آنها فقط خاطره های خوب و بد می ماند
پس به داشته هایت مغرور نشو
و از نداشته هایت غمگین

چرا که این نیز بگذرد...

سکوت

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات نا کرده،
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...

(بهرام)

سنگ صبور *

هرآنچه در ذهنم آمد نوشتم
ببخش اگر کم يا زياد بود

در تاريکی های ذهن تصميم نگير
اندکی صبر کن، تا صبح و روشنی يک قدم مانده سنگ صبور

(مخاطب خاص)

در آرزوی تو باشم

مقصد عارفان و عاشقان حقیقی نه رسیدن به بهشت است نه رهایی از دوزخ...

که آنان تنها شیفته و دل باخته ی اویند و بس.

از یک انسان

بر دهانش زنجیر بستند

دستهایش را به سنگ مردگان آویختند

و گفتند: تو قاتلی

***

غذایش را، تن پوشش را و پرچمش را ربودند

و او را در سلولی انداختند

و گفتند: تو سارقی

از تمام بندر گاه هایش راندند

زیبای کوچکش را ربودند

و گفتند: تو آواره ای

***

ای خونین چشم و خونین دست

به راستی که شب رفتنی است

نه اتاق توقیف ماندنی است

و نه حلقه های زنجیر

نرون مُرد، ولی رم نمرده است

با چشمهایش می جنگد

و دانه های خشکیده ی خوشه ای

درّه ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.

خليـــــج تا ابد پــــــارس

خليـــــج تا ابد پــــــارس 

آمرنا (2) [Amerna]

کوه ها هم با اینکه بزرگترین و سفید ترین اند، باز هم به دست آدم ها میشکنند، سوراخ میشوند و از بین میروند!

به دست انسانهایی که قصد ساختن جاده و راه را دارند برای آسان کردن مسیر رسیدن به مقصد

آمرنا (1) [Amerna]

خداوند وعده ی روزهای بدون درد، خنده های بدون اندوه و خورشید بدون باران را به ما نداده

اما استقامتی برای شب کردن روز، آرامشی پس از گریه و نوری برای راه را هدیه کرده است.

پس هرچه نور بیشتر باشد، سایه عمیق تر میشود.