دروغ شیرین ، حقیقت تلخ *
و نمی توانم انکار کنم چیزهایی که هست، نیست.
و نمی توانم انکار کنم چیزهایی که هست، نیست.
برای حمایت از محسن چاووشی و موسیقی ایرانی لطفا آلبوم را از مراکز فرهنگی خریداری کنید.

من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحت وا نميرم
درد دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحت وا نميرم
در دلم درددل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
وطن يعني بشين يه گوشه به اميد ويراني
يعني احترام گذاشتن به توليد ايراني
يعني خودروي ملي تو هر جايگاه منهدم
همچون شعار شرکتي چون سايپا مطمئن
وطن يعني خنده بازارو به اسرار ببيني
اگه حوصلتو سر برد به اجبار بشيني
پاي ماهواره و هواي که هميشه ابريست
گوش بدي به حرف هاي چرت حميد شب خيز
وطن يعني خيانت و حس گوري تازه
وطن يعني خود فروشي مثل نوري زاده
که دست به مصاحبه ي گرم با مشتي جاني ميزد
و از شخص عبدالمالک ريگي پشتيباني ميکرد
از اين افراد زيادن که تو ناپاکي ميپرن
و با باطني شيطاني دم از آزادي ميزنن
بگذريم طفلي قلم عرق کرده خيسه
و محکوم به اينه از وطن بنويسه
وطن يعني درگيري بين تومان و دلار
يعني تلفیقی از بوي جوراب و گلاب
وطن يعني رنگ سياه تو ترسیم ستاره
يعني خفه خوني که در سيم سه تاره
وطن يعني جاي جمله ي بابا نان داد
بشنويم بابا از گشنگي آرام جان داد
او آرام جان داد و عامل درس شد
و شايد روزي بشنوي که حامد فرد مرد
من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحتي وا نميرم
درد دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
من به هر حرف زور و ناحق پا نميدم
من تو سختي ها به راحتي وا نميرم
در دلم درد دل عاميانه ميگم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
در دلم جز ايران نامي راه نميدم
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
«یک با یک برابر است...»
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید بپا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است...
معلم
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
« یک با یک برابر نیست... »
آقا سيد از پله هاي منبر پايين مي آيد، باني مجلس خود را به ايشان مي رساند و دست مي كند جيب كتش. آقا سيد! ناقابل است. سيد پاكت را بدون اينكه حساب كتاب كند، مي گذارد پر قبايش. حاج مرشد، آقا سيد را تا دم در منزل همراهي مي كند. زير تير چراغ برق خيابان لاله زار آقا سيد چشمش به زني روسپي مي افتد، به حاج مرشد مي گويد: آن خانم را صدا كن بيايد اينجا. حاج مرشد،با اكراه به سمت زن مي رود. زن كه انگار تازه حواسش جمع آنها شده، كمي خودش را جمع وجور مي كند. به قيافه شان كه نمي خورد مشتري باشند! حاج مرشد، كماكان زيرلب استغفرالله مي گويد. خانم! برويد آنجا! پيش آن آقا. باهاتون كاري دارند.
زن، با ترديد راه مي افتد. دخترم! اين وقت شب، ايستاده ايد كنار خيابان كه چه بشود؟ حاج آقا! به خدا مجبورم، احتياج دارم... آقا سيد پاكت را بيرون مي آورد و سمت زن مي گيرد؛ اين، مال صاحب اصلي محفل است! من هم نشمرده ام، مال امام حسين(ع) است تا وقتي كه تمام نشده، كنار خيابان نايست!
انگار باران چشم هاي زن، تمامي ندارد. چند سال بعد سيد، دست به سينه از رواق حرق سيدالشهداء(ع) خارج مي شود.همين جور زير لب سلام مي دهد و دور مي شود. به صحن كه مي رسد، مردي نزديك مي آيد و عرض ادبي كرده و مي گويد: زن بنده مي خواهد سلامي عرض كند. زن نزديك مي آيد و مي گويد: آقا سيد! من را نشناختيد؟ يادتان مي آيد كه يك بار، براي هميشه دكان مرا تعطيل كرديد؟! همان پاكت ... آقا سيد! من ديگر خوب شده ام! اين بار، نوبت باران چشمان سيد است.
نكته: (شعار نمیدم نصیحت نمیکنم با خودمم)
سيد «مهدي قوام» از روحانيون اخلاق دهه 40 تهران است. بي توجه گذشتن از كنار برخي خطاكاران، نه هنر است و نه دين گفته، گاهي برخي لغزشكاران به تلنگري از سوي ما نياز دارند. مي توان با اعمال و رفتارمان، نه گفتار، برخي از اين خطاكاران را به راه راست هدايت كرد؛ گاهي توجه و دلسوزي براي خطاكاراني كه در نزديك ما هستند وظيفه اي ديني است كه بايد انجام گيرد.
چرا که این نیز بگذرد...
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...
(بهرام)
در تاريکی های ذهن تصميم نگير
اندکی صبر کن، تا صبح و روشنی يک قدم مانده سنگ صبور
(مخاطب خاص)
که آنان تنها شیفته و دل باخته ی اویند و بس.
دستهایش را به سنگ مردگان آویختند
و گفتند: تو قاتلی
***
غذایش را، تن پوشش را و پرچمش را ربودند
و او را در سلولی انداختند
و گفتند: تو سارقی
از تمام بندر گاه هایش راندند
زیبای کوچکش را ربودند
و گفتند: تو آواره ای
***
ای خونین چشم و خونین دست
به راستی که شب رفتنی است
نه اتاق توقیف ماندنی است
و نه حلقه های زنجیر
نرون مُرد، ولی رم نمرده است
با چشمهایش می جنگد
و دانه های خشکیده ی خوشه ای
درّه ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.
به دست انسانهایی که قصد ساختن جاده و راه را دارند برای آسان کردن مسیر رسیدن به مقصد
اما استقامتی برای شب کردن روز، آرامشی پس از گریه و نوری برای راه را هدیه کرده است.
پس هرچه نور بیشتر باشد، سایه عمیق تر میشود.