از یک انسان
بر دهانش زنجیر بستند
دستهایش را به سنگ مردگان آویختند
و گفتند: تو قاتلی
***
غذایش را، تن پوشش را و پرچمش را ربودند
و او را در سلولی انداختند
و گفتند: تو سارقی
از تمام بندر گاه هایش راندند
زیبای کوچکش را ربودند
و گفتند: تو آواره ای
***
ای خونین چشم و خونین دست
به راستی که شب رفتنی است
نه اتاق توقیف ماندنی است
و نه حلقه های زنجیر
نرون مُرد، ولی رم نمرده است
با چشمهایش می جنگد
و دانه های خشکیده ی خوشه ای
درّه ها را از خوشه ها لبریز خواهد کرد.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:15 توسط فَروَهَر، سرباز کوروش
|